زمانی برای تولد من و اسبها....
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/۱/٢٠  کلمات کلیدی:

...با اینکه یه روز بهاری بود ولی هوا یه جور مرموزی سرد بود٬میترسیدم سرما بخورم چون واقعاً از سرماخوردگی متنفرم٬وقتی سرما میخورم خیلی حالم بد میشه٬آرزو میکنم بمیرم ولی سرما نخورم؛به هرحال هوا اون روز این قدرت را داشت که منو مریض کنه٬اصلاً حالا که فکر میکنم اون روز همه چیز مرموز بود٬سکوت عجیبی همه جا رو گرفته بود ٬درسته که درختان شکوفه داده بودند و طراوت داشتند ولی خاصیت لعنتی اون روز همه ی اینها رو از رنگ انداخته بود؛میخوام اینو بگم یه حالت بدی تو لحظه ها وجود داشت که باعث میشد از زیبایی لذت نبری!!!

اون روز قرار بود کره ی اسب ما به دنیا بیاد؛پدر شب قبل گفته بود زودتر بخوابم تا صبح بتونم بیدار شوم و کمکش کنم؛این قضیه خیلی برام مهم بود٬واقعاً ذوق خاصی داشتم؛فکرش را بکنید قرار بود برای بار اول تو عمرم به دنیا آمدن یک موجود را ببینم٬خب این خیلی برای بچه ای تو سن من جالب بود٬بنابراین با خوشحالی وارد تختم شدم و سعی کردم اسمی مناسب برای کره ی فردا انتخاب کنم٬با این رویا خوابم برد...

صبح با صدای مادر بیدار شدم٬یهو یادم آمد که چه اتفاق مهمی قراره رخ بده و دوباره خوشحال شدم٬خیلی سریع رختخواب را ترک کردم٬احساس سرخوشی میکردم٬هیچوقت اینقدر پر انرژی نبودم٬انگار حسابی آماده بودم که هر حادثه ی بدی رو ببینم!!!....

پدر شب گذشته اصلاً نخوابیده بود و خیلی عصبی به نظر میرسید٬

ــ خیلی سریع صبحانه ات بخور و بیا طویله

ــ چشم پدر

تاکید پدر باعث شد که خیلی سریعتر از همیشه صبحانه بخورم؛..دو تا از دوستهای پدر برای کمک آمده بودند؛وارد طویله که شدم دیدم حال اسبه اصلاً خوب نیست٬مرتب داد میکشید و تعادل خود را از دست داده بود٬پدر تا منو دید داد زد که:

ــ برو به مادرت بگو چند تا سطل آب جوش آماده کنه و خودش هم بیاد٬ همونطوری که فکر میکردم شده٬کره اش حرومزادس٬اینهمه زجر رو برای همین داره میکشه٬بد نیست مادرت این صحنه رو ببینه!!!..

با ترس پیش مادرم رفتم و گفتم پدر میگه آب جوش آماده کنی و خودت هم بیای..

بالاخره کره به دنیا آمد؛یادمه وقتی اون صحنه رو دیدم همونجا بالا آوردم؛مادرم گفت:

ــ برو بیرون٬اینجا واینسا

اما پدر گفت:

ــ حق نداری بیرون بری٬همینجا وایسا٬باید خوشحال باشی که کره ی حرومزاده اش مرده! الآن درسی بهش بدم که هیچوقت هوس نکنه کره ی حرومزاده درست کنه!!!!.....

بعد بیرون رفت و پس از چند لحظه با چاقوی شکاریش برگشت٬و کره ی مرده رو جلوی اسبه تکه تکه کرد؛اسبه فریاد میکشید و میخواست به همه حمله کنه اما قدرتش رو نداشت و لحظه به لحظه خونریزیش شدیدتر میشد...

من که اون وسط گیر افتاده بودم مرتب داد میزدم و بدنم میلرزید؛در حالیکه پدر با صدای بلند میخندید و

میگفت:

ــ عاقبت همه ی حرومزاده ها همینه٬همشونو باید اینجور کشت٬کثافت ها.....

آخرش زدم زیر گریه در حالیکه مادرم هم به شدت میلرزید و داد میزد:

ــ تو رو خدا بسه دیگه! تمومش کن...بسه دیگه٬بسه دیگه لعنتی!!!!...

........

 


خودارضایی!....
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

-.نه،داری چرند میگی،هیچ جوری تو کتم نمیره، فواید خودارضایی!...گم شو بابا،آخه اینم شد حرف، خل و چل نکبت؟..

-       -من گم شم؟آخه خره خوشگل تو اصلا حالیت شد من چی گفتم؟تقصیر خودمه،تو رو چه به این حرفا...فقط اینو بلدی که خودتو لوس کنی و منو خر فرض کنی و اون استرج کوفتیت،-همون که صورتیه- رو بپوشی و بعد بلند بلند فرمایش کنی پریودم تموم شده ،میتونیم امشب شیشکی بکشیم واسه یه دو جین توله سوسکه بامزه که دارن سر و دست میشکونن واسه به دنیا اومدن و آدم شدن!...بعد اینقدر اعصابمو گه مرغی کنی که برم سراغ  آلیس کوچولوت (اونم نه اینکه نگاش کنم،چون خودت خوب میدونی عقم ازش میگیره،عقم از همه ی آلیس کوچولوهای دنیا میگیره..) و خودمو خالی کنم روت،بدون اینکه چیزی بفهمم...بابا دست خودم نیست که ،حالم از اونجای زن و دختر جماعت بهم میخوره،مگه زوره؟...

مثل همیشه که کم میاره شروع کرده به آب غوره گرفتن...لعنتی،بیشعور ...

-تو دیوونه ای،مشکل داری،گور بابای اونکه به تو بگه مرد!...گه خوردی وقتی میدونستی همچین مرضی داری رفتی زن گرفتی!...بدبخت،همجنسباز،عقده ای...تو یه کتاب خوندم اونهایی که مثل تو از این مرضها دارن بیمارن،بیمار،طبیعی نیستن،عقده دارن،سادیسم دارن،باباشون گور به گوریه،مادرشون خشتک شوره،مادربزرگشون گوز فروشی داره....کثافت ،گه.....

 

چیکارش کنم...میدونم باز زده به سرش،..پا میشم ،میرم طرفش بلکه آرومش کنم،هرچند میدونم به این زودیها ول کن ماجرا نیست،..

-ببین خوب میدونم بابا،ننه ام چه جونورهایی بودن...خره خودمی صورتی جونم(سعی میکنم بغلش کنم ولی بدجور پسم میزنه)

-گم شو،فقط گم شو...تازه فهمیدم چه فیل پدری هستی...(صدای گریه،گریه،گریه....)

دلو به دریا میزنم و سعی میکنم با صدایی صد درجه بلندتر از هق هق گریه اش مانیفست بی در و پیکرمو مسلسل وار و بی وقفه واسش توضیح بدم،صداش قطع میشه(این تنها راهیه که میشه یه زن هق هقو رو واسه یه مدت هرچند کوتاه خفه کرد،چون کنجکاویش تحریک میشه و جداً دوست داره حتی یک کلمه رو از دست نده تا بعد حسابی دخلتو بیاره و با همه ی وجود برینه بهت!...)

-ببین خر خوشگل، من دیوونه اون قمبلاتم،همونهایی که تو مثل تپه های یه پادگان امنیتی حتی نمیزاری بهشون دست بزنم،چه برسه به اینکه فتحشون کنم!...میخوامشون...آخ خ خ، هروقت راه رفتنتو از پشت میبینم و چرخش این قمبلایه بی رحم رو میبینم ،باور کن واسه یه هفته ام اسلاید ذخیره میکنم،هیچ کم نمیارم اگه بخوام یه هفته پشت سر هم پدر کمرمو در بیارم!...تازه بهتره بدونی و قتی ابن خلدون هم به سواحل جزایر قناری رسید واسه اونهمه قمبل و تپه ی بی صاحب و بکر کلی خودشو لعنت کرد،فحش بابا و مامان به خودش داد که اینقدر بی دست و پاس،بنابراین اونم مثل من اسلاید جمع کرد و شبها پدر کمرشو در آورد و اینقدر این کار رو انجام داد تا یهو عمرش به سر رسید و رفت دنبال سرنوشتش.....میخوامشون..میخوام م م....

 

حدسم اشتباه بود! اصلاً سعی نکرده بود به مانیفستم گوش کنه یا حداقل فکر کنه...کاملاً آروم شده بود،شایدم دیگه واسش فرق نمیکرد؛..شونه هاشو بالا انداخت و سرشو تکون داد و گفت: دیوونه ای! وضعت خرابه،باید بستری بشی..و از اتاق بیرون رفت و جالبه که داشت زیر لب سوت میزد،یعنی داشت یه آهنگی رو با سوت میزد؛فکر کنم یکی از همین آهنگهای بیخیال،بزن بریم بابا!...

تنها که شدم ته دلم قیلی ویلی میرفت واسه یه ارضا شدن درست وحسابی،از اونها که تا یه هفته نمیتونی کمرتو خم کنی...بخوصوص که وضع اسلایدام هم خیلی خوب بود؛میگن جوینده یابنده اس،یا شانس در خدمت ذهن بیداره؛این یه حقیقت محضه چون آخرین و باحال ترین و جیگرترین اسلایدمو وقتی برداشتم که داشت بیرون میرفت و هیچ حواسش نبود که شلوارش طوری تپه هاشو تفکیک کرده که انگار صد ساله لخته و هیچی پاش نیست !....

 

 .............

 


سایه ای در سایه ی یک سایه!...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

.....اینکه سایه چطور به زندگی من وارد شد خیلی مهم نیست..دختری ۴ ساله که خیلی خوشگل و دوست داشتنی بود...اما اینکه چطور ناپدید شد خیلی واسم مهمه....

حدود ساعت ۳ بعد از ظهر بود که رسیدم خونه...عجیب بود اون روز خیلی دلم واسه سایه تنگ شده بود، از صبح تو فکرش بودم..در را که باز کردم دیدم جلوم ایستاده..با همون صدای بچگوونه و نازش گفت:اومدی؟ گفتم:آره خوشگل من...

دیدم خیلی ناراحته.گفتم:چته؟طوری شده؟....

گفت:می دونی امروز یه کار خیلی بد کردم!!گفتم:چه کاری؟گفت:خودمو خیس کردم!!!!بعد زد زیر گریه....گفتم:دلمو آب کردی خوشگله .سایه من که گریه نمیکنه......گفتم:بزار یه خورده آب بخورم بعد میریم حموم و یه دوش حسابی میگیریم!..

بعد رفتم سر وقت یخچال...وقتی برگشتم دیدم سایه رفته و در را باز گذاشته....با عجله خودمو رسوندم به خیابون..اما سایه پیداش نبود همه جا را نگاه کردم اما اثری از سایه نبود انگار آب شده بود رفته بود تو زمین!!!

یهو بغضم گرفت نمی دونستم باید چیکار کنم..دیدم بهتره از چند نفر بپرسم ...با عجله خودمو به دختر جوونی که چند قدم بالاتر ایستاده بود رسوندم و گفتم:ببخشید خانوم...به طرفم برگشت و گفت:برو رد کارت!من از امثال تو شماره نمیگیرم!!!

گفتم:چی؟شماره؟مگه من شماره دارم!نکنه تو شماره منو می دونی؟اگه می دونی تو رو خدا بهم بگو.....

گفت:چی میگی تو؟حالت خوبه؟!..

گفتم:خیلی وقته حالم خوب نیست..خودتو بزار جای من .سایه گم شده وشما هم لطف نمیکنی شمارمو بهم بگی..بدتر از این هم میشه؟؟

گفت:گم شو دیوونه عوضی..وگرنه داد میزنما!..

گفتم:اگه یه بارم بگی تو حافظه ام میمونه..به خدا راست میگم..لطف کن بهم بگو...

یهوشروع کرد به داد زدن و کمک خواستن...خیلیها دورمون جمع شدند..دختره داد میزد این عوضی مزاحمم شده.. میگه اگه شمارمو نگیری آبروتو میبرم.. تازه به زور دستشو برد تو ....

پسر جوونی که اومده بود اونجا محکم خوابوند تو گوشم..کثافت عوضی..مگه خودت خواهرو مادر نداری؟مگه غیرت نداری؟..

گفتم:اگه سایه پیدا بشه و شمارمو بهم بدین اونوقت یه فکری هم به حال غیرت میکنم!..

یهو بغضم ترکید و زدم زیر گریه.بعد فهمیدم دارم خودمو خیس میکنم... همه زدند زیر خنده .. همون پسره با لاف و گزاف گفت:بابا این دیوونس..ولش کنین..معلومه که چه مرگشه!.. در حد خانوم با کلاسی مثل شما نیست که با اینجور آدمها طرف بشین،بعد با یه دست هولم داد و محکم خوردم زمین!..

بعد حسابی تنها شدم و هنوز دارم دنبال سایه میگردم...

راستی کسی این اطراف سایه ی منو ندیده؟!..

 


پله پله بر میشد ایگناسیو همه ی مرگش بر دوش و دختری که با همسرش جلوی من ور میرفت!
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٤  کلمات کلیدی:

....همینکه سرمو ناخودآگاه بلند میکردم تا دود سیگار را بیرون بدم،این یارو دختره از روی نوعی قصد و غرض سادیستی لپهای شوهرشو میگرفت و میگفت: موافقی خیلی ناز و باحاله؟قبول داری بهترین شوهر دنیاس(نمیدونم چرا فکر میکرد من باید حتماً تایید کنم که اون بهترین شوهر دنیاس!اونم در حالیکه خیلی وقته بیکاره و هیچ کمکی نتونسته به قر و فر خانوم بکنه!حدس میزدم اشاره اش به رابطه ی خدای نکرده زبونم لال اون کارهای بد بده زن و شوهر ها باشه ولی خب باز اذهان بفرمایید که بنده ی سر تا پا تقصیر که قراره نقش پسر ها رو بازی کنم از کجا میتونم بفهمم که اون میتونه بهترین شوهر دنیا تو اون کارهای بد بد باشه؟!!! )بعد با یه جور ادای بچه گونه(نمیدونم کی بهش گفته اینطوری خیلی معصوم و بامزه میشه؟!!!)میگفت: میدولی؟مال خول خولمه!...

و من نمیدونم چرا مخم فوکوس کرده بود روی این شعر لورکا:پله پله بر میشد ایگناسیو همه ی مرگش بر دوش!...

دقت کردم،همینطوری نمیگم،حدس و گمان نیست،باور کنید...حتماً باید من سرمو بالا گرفته باشم و شاهد باشم تا این هم آغوشی وقیحانه و آماتوری شکل بگیره ،باید خیال دختره حسابی راحت شده باشه که دل منو حسابی آب کرده،باید با همه ی وجود حس کنه که منو(نمیدونم چرا فکر میکنه من عاشق سینه چاکشم،نمیدونم؛درسته که خوشگل و جذابه ولی خب این که دلیل نمیشه که اون همچین حسی داشته باشه؛نمیدونم انتقام چی رو ازم میخواد بگیره،من سالهاست که فراموشش کردم و پذیرفتم که دیگه بهم ربطی نداریم!...) کلی سوزونده و در ضمن برای پسره هم حسابی و حرفه ای فیگور نجابت و پاکدامنی و در عین حال گذشت و فداکاری گرفته که بابا بیخیال بیکار وبیعاری!باور کن هنوز عاشقتم و مال خول خولمی!...

مرده شور،نمیدونم چرا مخم بدجوری فوکوس کرده روی این شعر لورکا:پله پله بر میشد ایگناسیو همه ی مرگش بر دوش!...

..................

اینم یه شب لعنتی و مزخرف دیگه....

...